کتاب تنیک (TENIK)
خورشید در بالای آسمان مستقیم می تابد، هیچ جا هیچ نشانه ا ینیست.
آسمین دیگر جانی ندارد و به دنبال جایی می گردد که ایمهوتپ گفت.
هیچ آبی برای او باقی نمانده است، آسمین از اسب می افتد، دیگر
حتی توان راه رفتن و سوار شدن بر اسب را هم ندارد آسمین از شدت
بی آبی و گرما بی هوش می شود.
شب شده است و آسمین به هوش می آید، دور و بر خود را نگاه
می کند و اسب او نیست.
آسمین به این طرف و آنطرف می رود و شروع به گریه کردن
می کند و محکم بر شن ها مشت می کوبد .
لحظه ای برادرش ایشماییت جلوی چشمانش می آید: آسمین تسلیم
نشو، تسلیم نشو، بلند شو آسمین، تو نباید مانند مادر تسلیم شوی، باید
زنده بمانی و به زندگی ادامه دهی، دست مرا بگیر آسمین بلند شو…
سپس دوباره از جایش بلند می شود.
اما دیگر نمی داند باید به کدام سمت برود.














