کتاب دنی (Danny)

چند تا ماشین پلیس دم درب خانه رز هستند و رز در حالی که گریه می کند جواب پلیس ها را هم می دهد و مراسم تولد به هم ریخت است.
مارگارت روبروی کیکی که درخواست دوستی دنی روی آن نوشت شده بود، نشسته است و سردرگم کیک را نگاه می کند.
مستخدم ها به همراه بعضی از دوستان دنی همگی به دنبال او می گردد.
شب می شود و کسی دنی را پیدا نمی کند.
مارگارت، رز را تنها نمی گذارد و برای اینکه رز تنها نباشد، شب را در خانه، کنار او ماند.
رز و مارگارت روی کاناپه لم داده اند و رزمی گوید: واقعاً نمی دونم چه اتفاقی افتاد مارگارت! من فقط دنی رو داشتم، به من قول داده بود
که هیچ وقت تنهات نمی زارم
مارگارت : دنی واقعا می خواست از من درخواست دوستی کنه ؟
رز: آره مارگارت دنی تو رو خیلی دوست داشت
مارگارت : و اون وقت رابطه بین خودمون چی می شد ؟

نمایش کتاب :